خانه ام ابری است

تماس با نویسنده
درباره ی من
نویسنده وبلاگ : نیایش


هرگونه استفاده از مطالب مندرج درين وبلاگ تنها با ذکر منبع مجاز مي باشد

آرشیو وبلاگ از آبان ١٣٨١

آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳
خرداد ۸۳
اردیبهشت ۸۳
فروردین ۸۳
اسفند ۸٢
بهمن ۸٢
دی ۸٢
آذر ۸٢
آبان ۸٢
مهر ۸٢
شهریور ۸٢
امرداد ۸٢
تیر ۸٢
خرداد ۸٢
اردیبهشت ۸٢
فروردین ۸٢
اسفند ۸۱
بهمن ۸۱
دی ۸۱
آذر ۸۱
آبان ۸۱


سامانه خبری وب سایت ها

Baznegar Balatarin

پیوندها

  آبي آسماني
آیینه و مهتاب
افشين
بچه محل
بغض بیقرار
به نوشت
جامدادی
حرفهاي تنهايي
خانه رو به آفتاب
خانه ما
خلوت انس
دخترم غزل
دل نوشته های باران
روزنگار یک علی
سعید شریعتی
سید رضا شکرالهی
سیبستان
علفزار
گپ
مازیار
مسافر جزيره
مکتوب
ملکوت
مهتاب
نیلوفر
وب نوشت
وحی شبانه
یاد روزهای خوب
یک لیوان چای داغ



نوشته های پيشين
اما در آغاز
در نيايش باران
شب قدر
سلام تو چه رنگيست؟
نيايش مسيح
.مفهوم.نامفهوم
كلوچه هاي گرم جنوب
اين آفتاب بيدريغ
سبز يعني
ميهمان تك درخت
تو يك خطي
پرده آخر
ياس های زرد
جشن عروسک ها
کوچک ناپيدا
همه جا بوي ترا ميداد
سوغاتی
مرغ بهشتی
چشمه اي در كوه
غروب يک روز بهاری
نقشی از ذهن
بوی تو
در برابر نيل
کاغذ الگو
يك شب باراني
در هياهوی کارخانه۱
در هياهوی كارخانه۲
در هياهوی کارخانه۳
در هياهوی کارخانه۴
در هياهوی کارخانه۵
در هياهوی کارخانه۶
در هياهوی کارخانه۷
در هياهوی کارخانه۸
در هياهوی کارخانه۹
در هياهوی کارخانه۱۰
دستهای نوازشگر
... با منی
حقیقت عریان
تنها تو مانده ای
یک سالگی وبلاگ
کوچه بن بست
شهرزاد
کلاه خالی
همکار جدید
پس از ده سال
مردان دریایی
از حسین
خداوند عیسی
سبزه های عید
سایه درخت توت
صدای کاج
نامه
بستنی شکلاتی
چهارشنبه ده خرداد
رویاگیر
تناسخ
مسابقه قوطی های خالی
دوربین دو چشمی
یار دبستانی
خانه یعنی کوچه فرهاد
من آن چنارم در بهار
حکایت چنار و ریشه هایش
رفیق اعلی
واشنگتن
نوار نارنجی رنگ
ترک ونکوور
روز شکرگزاری
روز اول - بوستون
یک روز در هاروارد
می سی سی پی مهربان
نیویورک نیویورک
هدیه ی نویسندگی
تجربه ای دیگر


Blogroll Me!

  RSS 2.0  



حدود پنج سالی می شود که وبلاگ می نویسم. به یاد روزهای شاد و غمگین. نوشتن درین وب لاگ جزئی از زندگی من شده است. یک بخش فراموش نشدنی و ماندگار. هر وقت اتفاق خوش آیندی می افتد می خواهم که بیایم و اینجا بنویسم. روزهای سرد و غمگین را هم سعی می کنم از صفحه کلید دور بمانم. اما می بینید که تلاشم انگار بی فایده است. آنوقت هاست که می خوانید و می گویید باز چه شده است که نیایش شاکی است... شکایت کردن، گله کردن، از خاطره ها گفتن مثل شناسه است برای این وب لاگ... بازتابی از یک جان ناشکیب و پریشان و پر احساس. 

      

می خواهم با پرشین بلاگ خداحافظی کنم. فکر می کنم بیش تر از همه ی آنها که مرتب وب لاگ می نویسند اینجا درنگ کرده ام. بیشترش را بگذارید به حساب مشغله ی فراوان روزانه. راستش را بخواهید از دست خواننده های مزاحم هر روزه که مثل علف سبز می شوند و فقط بلدند بنویسند وب لاگ خوبی داری به ما هم سر بزن! مدت هاست که خسته شدم. قضیه به سرقت رفتن دامنه و حضور کم رونق پرشین بلاگ روی موتورهای جستجو هم علت دیگری شد که به این نقل مکان بیشتر تمایل پیدا کنم. به دلایلی از داشتن وب لاگ روی بلاگر خوشم نمی آمد. زیاد هم که از برنامه نویسی سر در نمی آورم!.... اما با همه ی اینها تصمیم گرفتم که دامنه ای به نام وب لاگم تهیه کنم. کار خیلی بزرگی هم نکرده ام. فقط شاید وب ساتم کمی ویژه شده باشد و از حالت تولید انبوه پرشین بلاگی! در آمده باشد. 

      

ازین پس می توانید نوشته هایم را درین جا بخوانید: 

http://khanehabri.wordpress.com

البته هنوز نتوانستم همه ی آرشیوم را منتقل کنم. اما از دسته بندی ای که تا به حال برای این سایت کرده ام خوشحالم. وب سایت جدیدم را به همه ی دوستان عزیزی تقدیم می کنم که مشتاقانه نوشته های مرا دنبال می کنند. باشد که درین خانه ی جدید کم از غم بگویم و بیش از شادی ها. از اینکه تا به حال همراهم بودید ممنونم.


نیایش : ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۱٧


نوجوان بودم که با شعرهایش آشنا شدم... یک حرف بس است را خیلی دوست داشتم. امروز ناباورانه خواندم که از میان ما رفته است. بخشی از نوجوانی شاد و عاشق من بوده است. دریغ و صد دربغ! روحش شاد...

سراپا اگر زرد و پژمرده ايم
ولى دل به پائيز نسپرده ايم
چو گلدان خالى لب پنجره
پر از خاطرات ترك خورده ايم
اگر داغ دل بود، ما ديده ايم
اگر خون دل بود، ما خورده ايم
اگر دل دليل است، آورده ايم
اگر داغ شرط است، ما برده ايم
اگر دشنه ى دشمنان، گردنيم
اگر خنجر دوستان، گرده ايم
گواهى بخواهيد، اينك گواه
همين زخم هايى كه نشمرده ايم!
دلى سر بلند و سرى سر به زير
از اين دست عمرى به سر برده ايم

          

قیصر امین پور


نیایش : ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۸


دو شب پیش مهمونی خونه ی یکی از آشنایان دعوت بودیم.  اونجا یه خانم دکتر ایرانی رو دیدم که فوق تخصص غدد داره و سالهاست که در آمریکا زندگی می کنه. به رسم احترام سر صحبت رو باز کردم و برای مدت کوتاهی  با ایشون هم صحبت شدم...

من: خیلی از دیدن شما خوشحال شدم اینجا

خانم دکتر: من هم... فارغ التحصیل کدوم دانشگاهی؟ آزاد؟

 - نه خیر فارغ التحصیل دانشگاه تهرانم... و شما؟

 - من شیراز درس خوندم... بیمارستان فیرفکس کار می کنی؟

 - بله! رزیدنت سال یکم!

 - پیش دکتر ضیایی نه؟

 - نه خیر ایشون مدت هاست بازنشسته شدند. اما  هنوز گاهی سر گزارش صبحگاهی تشریف می یارند. ایشون رو هفته ای یک یا دو بار می بینم! مرد بسیار شریف و نازنینی است.

 - همون! دکتر ضیای همیشه سه چهار تا رزیدنت کودکان ایرانی می گیره! ( ترجمه: یعنی تو به خاطر دکتر ضیایی که اینجایی! و الا گرد پات هم به اینجا نمی رسید!)

 - جدی! اما من که در پنج سال گذشته حتی یک ایرانی هم در بیمارستان فیرفکس جزو رزیدنت های کودکان ندیدم!

 - اون موقعی که رئیس بخش بود منظورمه... شما تازه از ایران اومدی؟

 - نه از کانادا اومدم. چند سال کانادا زندگی کردم.

 - پس چرا اومدی امریکا؟

 - آخه پذیرش در رشته ی کودکان در ونکوور برای پزشکان خارجی تقریبا غیر ممکن بود!

 - اِ ...چرا؟ آهان به خاطر اینکه بچه داشتی؟ ... آره خوب با بچه سخته! نمی کشه آدم!!!

 - نه آخه تعداد نفراتی که در ونکوور برای رشته ی کودکان بر می دارند خیلی کمه. همشون هم  از خود کانادایی ها هستند...

 - اِ ... راستی من نمی دونم چرا همه ایرانی هایی که میان خارج می خوان بیان امریکا!

 - من اگر می تونستم کانادا پزشکی کنم نمی اومدم امریکا... منتها ونکوور مثل کالیفرنیا می مونه. همه ی کانادایی ها دوست دارند برند بریتیش کلمبیا. مثل آمریکایی ها که دوست دارند برند کالیفرنیا...

 - (با لحن تند) نه اصلا هم اینجور نیست. این جایی که ما هستیم همه دوست دارند بیان اینجا. ما هم اصلا دوست نداریم بریم کالیفرنیا. اینجا از کالیفرنیا بهتره!

 - شما رو که عرض نکردم خانم دکتر... عموم آمریکایی ها رو گفتم...

 - مهوش جون غذا حاضره؟...بیام کمک؟

...

فکر کردم این مکالمه کوتاه رو عینا براتون نقل کنم. از سادگی خودم لجم در اومد. که مثل یه بره به سوال های سراسر نیش دارش جواب دادم. اصلا اینکه چرا رفتم و سر صحبت رو با این آدم متکبر باز کردم. به خودم قول دادم که هرگز با همکار هموطن جوانترم این جور برخورد نکنم!!

نمی دونم ما ایرانی ها چه سودی می بریم ازینکه استعداد و قابلیت طرف مقابل رو بکوبیم و بخواهیم اونرو جلوی خودمون کوچک جلوه بدیم! تا به حال بارها شده که به طعنه بهم گفتن دانشگاه آزاد درس خوندی؟ ... هرچند در دانشگاه تهران درس خوندن افتخاری نمی بینم- اما واقعا نمی فهمم چرا هر بار که با یک تحصیل کرده ایرانی – مخصوصا مخصوصا پزشک – مواجه می شم این سوال از من پرسیده می شه! یه عادت بدی که مخصوصا همه ی ما پزشکهای ایرانی داریم اینه که حاضر نیستیم هیچ کسی رو بالاتر از خودمون ببینیم. و برای اینکه خودمون رو بزرگ جلوه بدیم تو سر طرف مقابل می زنیم. این همه هندی جماعت درین سرزمین وسیع و پهناور زندگی می کنند. اگر دست یکی شون به یک جایی برسه قوم و خویش که سهله صد پشت غریبه و ناآشنا  بهش افتخار می کنند اونوقت ما ایرانی ها سایه هم رو با تیر می زنیم. اصلا انگار عادت ما ایرانی هاست که نه تنها از موفقیت هموطن هامون شاد نمی شیم، بلکه تمام تلاشمون رو هم می کنیم که اگر از دستمون بر اومد کار اونها رو هم خراب کنیم!

   

پشیمون شدم که چرا با این آدم متکبر سر صحبت رو باز کردم. می گم خوبه که حالا این خانم دکتر عزیز فوق تخصص لوکسی مثل زیبایی پوست یا قرنیه ی چشم نخونده بود وگرنه پزشکی کودکان خوندن من رو هم اون شب سکه ی یه پول کرده بود!


نیایش : ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۱


چشم آسایش که دارد از سپهر تیز رو          ساقیا جامی دگر ده تا بیاسایم دمی!


نیایش : ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٢٧


خیلی از نوشته های این وب لاگ خوشش نمی یاد. به وب لاگم خیلی علاقه نداره. شاید هم ازون بخشی که اینجا می نویسه خیلی خوشش نمی یاد. چون همگانیه. اون بخشی از منه که همه می بینند و می خونند. شاید چون ویژگی نداره. خطاب  به آدم خاصی نیست...       

         

روزها میگذره اما به اینجا سر نمی زنه. نه به این خاطر که الان دیر به دیر به روز می کنم. قبلا وقتی ای میل می زدم چرا اینجا رو نمی خونی... یا اگر می خونی چرا نظر نمی دی می گفت تو که نظر من رو می دونی دیگه چه نظری بدم...اما حالا حتی چند روز یکبار هم این صفحه رو باز نمی کنه... چه برسه به اینکه بخواد نظر بگذاره! اگر هم بهش بگم چرا به نوشته های من پاسخ مناسب نمی دی می گه تو زیادی حساسی، نمی تونی احساساتت رو کنترل کنی، زیادی به پر و پاچه ی همه می پیچی!!!  

        

 یکی نیست بهش بگه خوب این صفحه برای نویسنده اش خیلی مهمه. پاره ای از تنشه. باهاش بزرگ شده. اگر نیایش رو دوست داری این یه بخش بزرگی از وجود نیایشه. آینه صاف و به اندازه نمایی از وجودشه که اینجا نمایش داده می شه... آیا وقتی تو حتی چند روز یکبار هم سر نمی زنی معنی اش این نیست که تو به بخش بزرگی از روح پشت این نوشته ها بی تفاوتی؟

        

می دونم که اگر ظفرعلی بیاد و ازش بخواد بره بهش رای بده می ره در  فلان سایت رای میده! می دونم اگر علی نقی بهش دو خط ای میل بزنه- اگر هم دوستش نباشه- هر جور شده، به هر بدبختیه شده جوابش رو می ده!...اما راستش نمی فهمم چرا اینهمه به نوشته های این وب لاگ بی تفاوته!

           

گاهی فکر می کنم به این وب لاگ حسودی می کنه. ازون نیایشی که همه تو این وب لاگ می شناسند خوشش نمی یاد. برای همین هم خیلی به ندرت واکنش نشون می ده... اگر از دیوار صدا در بیاد ازون صدا در میاد...گاهی هم فکر می کنم برای خبر کسب کردن این وب لاگ رو می خونه... که مبادا پیامی رمزی سری رد و بدل نشه!... به هر حال شوری در خوندن نوشته های من نداره... هیچ وقت نداشته!

            

یخ می کنم از بی تفاوتی ای که به نوشته هام نشون می ده... غمگین می شم ازین شوری که نمی بینه...


نیایش : ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٢٤


 شاید خاطرات موتورسیکلت رو دیده باشید. فیلم روایت بسیار زیبایی است از تحول درونی یک انسان... درباره زندگی ارنستو چه گوارا.

اگر فیلم رو پیدا کردید حتما ببینید...

   Let the world change you... and you can change the world


نیایش : ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/۱٦


یادم می آید آنوقت ها که کودک بودم کتابی داشتم با نوشته های درشت و زرین. به سبک کودکانه. رویش نوشته بود "سخنان گوهربار مولای متقیان". الان هرچه فکر می کنم به خاطرم نمی آید چه کسی آنرا به من هدیه داده بود. پدر آنموقع ایران نبود. مادر هم با کار و مشغله روزانه حتما فرصت نکرده بود آن کتاب را هدیه ام کند. ولی یادم می آید که آن کتاب دور طلایی آنقدر برایم عزیز بود که با خود آنرا به سفر آمریکا بردم و نوشته هایش ماندگار ترین کلماتی شد که در سالهای دبستان به فارسی در آمریکا می خواندم. هرچند معنای مولای متقیان را درست نمی فهمیدم...

علی الگوی کودکی من بوده است. مشخص ترین شخصیت دینی ای که از پنج شش سالگی در ذهنم نقش بسته است. زیبایی اخلاقش. جنگ هایش. دردهایش. بیشتر مثل یک اسطوره بوده است در باورم. مثل قهرمان ِ افسانه ای بزرگ به وسعت زندگی...

علی برای من مسکن دوران پر آشوب جوانی بوده است. آبی بر آتش اضطراب های بی پایانم. که هر وقت گیج و سرگردان می شدم به او نگاه می کردم و به کلامش. تا آرامم کند و نوید زندگایی دیگر را در شب خاموش قلبم نورافشانی کند. چه شب ها که یادش کردم و با او خواندم. گفته هایی را که درست نمی فهمیدم. چه در نهج البلاغه. چه در اوصاف المتقین. چه در دعای کمیل. هرچند عاشق اوصاف المتقینش بودم...

علی اینگونه در قلبم نشسته است. هنوز هم که ازو یاد می کنم – و چقدر این روزها کم ازو یاد می کنم- اشک در چشمانم حلقه می زند و موی بر اندامم راست می شود. هنوز نبضم تند می شود در خاطره ی یادش. هنوز، بعد از گذشته اینهمه سال...

اما نیامده ام که از بزرگی و زیبایی اش سخن گویم. که مدت هاست از بازگویی بزرگی بزرگان کناره جسته ام. نیامده ام که بگویم چقدر دوستش داشته ام. که در گفتن این دوستی فایده ای نمی بینم. اما آمده ام بگویم که از این دوری و بیگانگی احساس بسیار بدی دارم... در رنجم. به جا مانده و تنها و فراموش شده.  معلق در میان زمین و آسمان...

دوست داشتم دایه ای داشتم چاق با سینه هایی درشت و آغوشی گرم. که هروقت مشوش و پر آشوب می شدم به آغوش او پناه می بردم. سر در میان سینه هایش می گذاشتم، چشمهایم را به روی هرچه دیدنی است می بستم  و گوش می سپردم به تپش منظم و آرام قلب او. مست می شدم از بوی سینه ی پر شیر او و می رفتم به روزهای خوب نوزادی. به بی زمانی و آسودگی. به بی اندیشه گی و بی دردی! از خودم گم می شدم. از آشوب و غوغای درونم رها می شدم. از پرسش های آزاردهنده ی بی پایان. از نبش قبر باورها. از کاویدن ها و نیافتن ها. از جستن ها و نیافتن ها. از نومیدی ها...

آمده ام بگویم که درین شب های روبه رو چقدر احساس پریشانی می کنم. مثل آن اسیر از یاد رفته... مثل آن مرغ در دام مانده... "ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد...در دام مانده باشد صیاد رفته باشد" ... دل خون از تیشه های تیز هر روزه بر کوه ایمانم. دل غمان از فرو ریختن و شکستن ِقامت الگوهایم...دل نگران ازین هبوط که نمی دانم تا به کدام قعر ادامه می یابد...

خواب می جویم درین شب ها. از هجوم سنگین احساس رهاشدگی در لحظه های سخت شب. از بیم پریشانی ِ در بیداری. از بس درماندگی ِ در حضور. از هراس ِ بی باوری...

"آواز تیشه امشب از بیستون نیامد...شاید به خواب شیرین فرهاد رفته باشد"


نیایش : ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٧/۸


طوفان عمر می گذرد. آفتاب نیمه جان اندیشه از پس ابرهای خاطره به این خرابه ی بجا مانده  می تابد. روشنایی کم رنگی می دهد به روزهای گذشته. به شب های طولانی پیش رو. به گذشته، به حال و به آینده!

خسته ام از این دلتنگی پیاپی برای همراه همیشه  ی زندگی. از نبودنش. و از دردی که از نبودنش بر جانم سایه افکنده است.

احساس می کنم کنده ام از همه جا. آویخته به هیچ کجای این ناکجاآباد. بسیار می شود که می پرسم: من کجای این همهمه جا دارم؟... من در کدامین گوشه ی این جهان پرهرج ومرج ِ پر از هیچ، لانه دارم؟ کجا هستم؟ چه می کنم؟ چه شد که ازین نقطه و ازین گوشه سر در آوردم؟

دلم برای دوستانم تنگ است. برای عزیزترین هایم. برای نگار و نوشین و اعظم و فائزه. برای آنها که لحظه های عمرم را شیرین کردند. برای آنها که آزارم ندادند. بر دلم خش نیانداختند و دوستم داشتند بی هیچ پرسشی... بی هیچ شائبه ای... بی هیچ رنگ و ریایی. نه به بهانه ای و نه به قصدی...

خسته ام از دوستان پوشالی. دوستان به ظاهر دوست و به باطن حسود! نارفیق! آنها که بسیار شب ها سر بر بالش خانه ما گذاشتند و امروز بدتر از هر نارفیقی بی رحمانه می آزارند! خسته ام از آنها که هروقت کار دارند دست به گوشی می برند و از حال و روزم می پرسند. خسته ام از آنها که خاطره ی من برایشان عجین است با خاطره معشوق سابق! خسته ام از پرگویی و کم مهری! از رنگ و ریا! از اظهار محبت های توخالی!

خسته ام از این خود ِ دردمندی که التیام نمی یابد. ازین تنی که آرام نمی گیرد. ازین کشتی مشوشی که کناره نمی گیرد به آسانی!

شاکی ام از روزگار. از گردش گیتی! که ساده ترین و کوچکترین خواسته های ساده ی یک انسان را از من دریغ کرده است. خسته ام ازین جنگ طولانی با روزگار. ازین کارزار پی در پی. پشت به پشت. بی وقفه! خسته ام ازین راه طولانی و سخت و خانمان سوز. خسته ام از این همه دلتنگی...

کجاست شانه های تو که سر بگذارم و بگریم برین دلتنگی؟


نیایش : ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٢


از هفته ی پیش درمانگاه عمومی کودکان رو شروع کردم...گاهی فکر می کنم من برای کار مطب ساخته نشدم. اما تجربه های تلخ و شیرین درمانگاه برای خودش یک داستان دیگه است. 

دیروز اونقدر حالش بد بود که وسط هر معاینه خوابش می برد. مجبور شدم برای گرفتن نمونه استریل ادرار از مادرش و پرستار بخوام دوتا پاهاش رو محکم نگه دارند تا من بتونم سوند براش بذارم. بعضی وقت ها از زور فوق العاده بچه ها تعجب می کنم. دختر دوساله اونقدر قدرتمند بود که مادرش و پرستار و من با یک دست حریفش نمی شدیم! مادرش گوله گوله اشک می ریخت. نمی دونستم مادره رو ساکت کنم یا بچه رو. دلم خیلی برای مادره سوخت. خیلی بیشتر از بچه درد می کشید. آخرش مجبور شدیم بچه رو بفرستیم بخش اورژانس. مبادا که این خواب آلودگی کار دستش بده...

امروز آخر وقت وقتی داشتم میومدم خونه دیدم داره تو اتاق بازی بدو بدو می کنه. تا منو دید خندید. انگار نه انگار دیروز اینهمه اذیت شده بود. انگار نه انگار براش تشخیص ذات الریه گذاشته بودند. بغلش کردم و یک پنج بلند با هم رد و بدل کردیم...

      

خنده سلامتی روی صورت تپلش یک دنیا می ارزید. هرچی خستگی این روزهای درمانگاه بود از تنم در آورد.


نیایش : ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/۱٦


این هفته تعطیل بودیم. هم من و هم همراه. تصمیم گرفتیم غزل رو ببریم نیویورک.  دو سال پیش که رفته بودیم نیویورک خیلی دلمون سوخت چرا غزل رو نبردیم. اما اینبار تصمیم گرفتیم چند روزی برای تعطیلات بریم نیویورک و البته غزل رو هم این بار ببریم. 

         

از واشنگتن تا نیویورک پنج ساعت با ماشین راهه. اما پارکینگ در نیویورک اونقدر گرون و نایابه که تصمیم گرفتیم با اتوبوس بریم. صبح ساعت شش و نیم راه افتادیم و با یک توقف کوتاه نزدیک ظهر به نیویورک رسیدیم. مثل بار قبل سرد بود و بارون میومد. به دلمون موند که یکبار نیویورک رو آفتابی ببینیم! دفعه قبل مجبور شدیم از یک دستفروش وسط میدان تایمز چتر بخریم. این دفعه هم مجبور شدیم همین کار رو کنیم و از ایستگاه پنسیلوانیا دو تا چتر خریدیم. بازار دستفروش های نیویورک به خاطر تغییر سریع آب و هوا خیلی خوبه. توریست هم که در هر لحظه از سر و کول شهر بالا می ره و موقعیت بسیار خوبه برای آب کردن جنس های بنجل!

           

غزل خیلی از نیویورک خوشش اومد. هر بار ازش می پرسیدیم بهت خوش می گذره می گفت تا حالاش که خیلی خوب بوده. اصولا بچه ای نیست که خیلی از چیزی بدش بیاد یا انتقاد کنه. برعکس من که به نخ روی ملافه ها هم ایراد می گیرم اصولا خیلی خوش سفره. همه جا بهش خوش میگذره...

          

با هم از مجسمه آزادی دیدن کردیم. دو ساعت برای خریدن بلیط قایق برای سفر به جزیره آزادی معطل موندیم. توی صف همه به صدها زبون مختلف حرف می زدند. از خاور دور گرفته تا اروپای غربی. آمریکایی ها خیلی مواظب مسایل امنیتی جزیره آزادی بودند. قبل از اینکه اجازه بدند سوار قایق بشیم همه جای مسافرها رو می گشتند و وسایلشون رو از زیر اشعه رد می کردند.  اما همه معطلی ها به زیبایی و ابهت مجسمه می ارزید. مجسمه آزادی توسط یک مجسمه ساز فرانسوی  به نام "فردریک آگوسته بارتولدی" از مس ساخته شده و  اسکلت فلزی اون رو مهندسی که برج ایفل رو طراحی کرده ساخته. پایه مجسمه به اندازه یک ساختمان ده طبقه بلندی داره و خود مجسمه بسیار بلند و محکم روبروی منهتن ایستاده. هفت ستیغ تاج مجسمه به نشانی هفت قاره و هفت اقیانوسه و روی کتیبه دست چپ ملکه با حروف رومن تاریخ چهارم جولای هزار و هفتصد و هفتاد و شش نوشته شده. حدود سی سال طول کشیده - از موقع ساخت-  تا رنگ مجسمه آزادی از قرمز مسی به سبز امروزی تغییر پیدا کنه. این اکسید شدن از خوردگی بیشتر مجسمه جلوگیری می کنه. اسم اصلی مجسمه هست: "آزادی روشنایی بخش دنیا"* و ظاهرا به منظور صلح و آزادی در دنیا ساخته شده.

             

نیویورک پره از پلیس! جالب اینجاست که مقر پلیس نیویورک هم در میدان تایمز مثل یکی از تئاترهای برادوی پر از چراغ های نئونه که خاموش و روشن می شه! و جالب تر اینکه توریست ها مدام از پلیس می خوان که باهاشون عکس بگیرند. پلیس هم نه پلیس معمولی. پلیسی آماده به سه شماره. با باتون و اسلحه و صد جور اسلحه دفاعی! فکر می کنم امنیت برقرار کردن توی این شهر بزرگ که در روز ده ملیون ساکن فقط در جزیره ی کوچک منهتن داره واقعا سخته. اونهم با ملیونها آدم مختلف که از همه جای دنیا میان منهتن و معلوم نیست چی در سر دارند!

             

غزل از بیشتر مغازه های میدان تایمز و خیابان پنجم دیدن کرد. یک سری هم خرت و پرت از مغازه دیزنی و تویز. ار. آس خرید. از همه جالب تر اما مغازه ی ام اند ام بود. شکلات از سر و کول مغازه بالا می رفت. هر جور دکمه شکلاتی ( ام اند ام) که می خواستی به هر رنگ پیدا می شد. غزل یک کیسه پر کرد از آبی روشن تا قرمز تیره به رنگ رنگین کمان. آخرش باهاش حرفم شد که اینهمه شکلات می خواد برای چی! اونهم توی این مغازه ای که سه برابر مغازه های معمولی جنسشون رو به آدم قالب می کنند!

           

از مغازه سکس (به فتح سین) خیابان پنجم هم دیدن کردیم. بیشتر برای اینکه غزل ببینه آدمها چطور می تونند در تجمل زندگی کنند و بعضی کالاها چه قیمتی می تونه داشته باشه. از دست فروشنده های مغازه راحت نمی شه فرار کرد! من خیلی اهل خرید طلا و جواهر نیستم ولی دلم می خواست بخش جواهرات کارتیه سکس رو ببینم. اونجا گیر افتادیم و مجبور شدم برای امتحان یکی از انگشترهای الماس روی مبل های سلطنتی اونجا نزول اجلاس بفرمایم! دختره گیر داده بود به همراه که شما چطور اینهمه اطلاعات درباره الماس دارید و می گفت حتما در کار جواهر و الماسید! همراه هم که در سر کار گذاشتن مردم کم نمی یاره یک کم سر به سرش گذاشت و یک جور شد که دختره می خواست همون جا انگشتر الماس زرد رو به ما بفروشه! حتی نگاه کردن به اون الماس درشت لذت بخش بود. می گفت اینجور الماس زرد فقط در آفریقا یافت می شه و هیچ جای دنیا الماس به این زردی نداره. انگشتر رو دستم کرد و تند تند می گفت چقدر انگشتات ظریفه چقدر انگشتر به دستت می یاد و ... به همراه گفت نمی خواهی این انگشتر رو برای سالگرد ازدواجتون بخری؟ می گفت می تونه بهمون بیست درصد هم تخفیف بده. بالاخره من پرسیدم حالا قیمت این انگشتر چند هست  که بیست درصد تخفیف می خواهید بدید؟ دختره هم با لبخندی نمکی گفت: چهل و هفت هزار دلار! همراه برگشت گفت ما بقیه جواهر فروشی های خیابون پنجم رو می بینیم بعد میاییم خدمتتون!!! ... و بالاخره به هر زحمتی بود از چنگ دختره فرار کردیم. وقتی از مغازه سکس بیرون اومدیم هر سه تامون می خندیدیم. تا به حال جواهری به این گرونی نپوشیده بودم و به همراه می گفتم آخه به قیافه جوون ما کی می خوره که اینهمه پولدار باشیم که یک جا و سرضرب چهل و هفت هزار دلار بخواهیم خرج کنیم!!! همراه می گفت بهش بگیم همون بیست درصد تخفیفش رو بدی به ما کلی زندگی مون راه میافته!... راستش خنده ای که روی لب های هرسه تامون نشست بیشتر از همه ی اجناس مغازه سکس می ارزید...

            

موقع برگشت هوا گرم شده بود و نمناک. این چند روز ِ با هم بودن برام مثل یک رویا بود از پشت شیشه مه گرفته اتوبوس...

---            

* Liberty Enlighting the World  


Ghazal in M&M store-Times square Ghazal in Toys r us-Times square Ghazal & Statue of Liberty Ghazal& Amir in Times square

نیایش : ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٤


©Copyright Khaneamabrist.persianblog.ir. All rights reserved. هرگونه استفاده از مطالب این وبلاگ تنها با ذکر منبع مجاز می باشد